خرید بک لینک
جشن فارغ التحصیلیمونم تموم شد بالاخره با تموم فراز و نشیب های وحشتناکش.پدر گرام چون حوصله نداشتن نیومدن. همسر عزیز طبق معمول در تمام مراسم های مهم زندگیم سرکار هستن.بالاخره مامان گلم عزیزتر از جانم باهام اومد مثه همه ی مسیر ها و حوادث سخت زندگیم ،منو همراه همیشگیم با کمی تاخیر راه افتادیم(صبح که بیرون بودم هوا شدیدا گرم و آفتابی بود)پامونو از خونه بیرون گذاشتیم ابری شد،تا خواستیم از آژانس پیاده شیم به طرز وحششششششششتناکی خیس شدیم یعنی اگه خط چشمم خراب میشدا اصلا جشن ن میرفتم چون وقت زیادی صرف کشیدنش کرده بودمبالاخره من و مادری رسیدیم آمفی .جشن بدک نبود ممکن بود اگه نرم سر اون جریانات حسرتش به دلم بمونه ولی خیلی از نظرات من اعمال نشده بود بخاطر کینه و ...بگذریم چقد اونجا خاطرخواه یافتم مامان سیمین و....داداش آقای بووووووووووق. تو دلم گفتم میخواستن زودتر منو ببینین و خوشتون بیاد آقای همسر زرنگتر بوده منو قاپیده.با بچه ها بودن و شیطونی کردن همیشه کیف داره چقد بادکنک ترکوندیم. ...ولی شب برگشتیم کوفتم شد بر باعث و بانیش...

برچسب: جشن فارغ التحصیلی,جشن فارغ التحصیلی قزوین,جشن فارغ التحصیلی به انگلیسی,جشن فارغ التحصیلی دانشگاه علوم پزشکی تهران,جشن فارغ التحصیلی دانشگاه شریف,جشن فارغ التحصیلی دانشگاه تهران,جشن فارغ التحصیلی در قزوین,جشن فارغ التحصیلی دانشگاه مازندران,جشن فارغ التحصیلی پیش دبستانی,جشن فارغ التحصیلی دانشگاه خواجه نصیر, نویسنده: یاسین ابراهیمی تاريخ: پنجشنبه 18 شهريور 1395 ساعت: 5:30

صفحه بندی