
جشن فارغ التحصیلیمونم تموم شد بالاخره با تموم فراز و نشیب های وحشتناکش.پدر گرام چون حوصله نداشتن نیومدن. همسر عزیز طبق معمول در تمام مراسم های مهم زندگیم سرکار هستن.بالاخره مامان گلم عزیزتر از جانم باهام اومد مثه همه ی مسیر ها و حوادث سخت زندگیم ،منو همراه همیشگیم با کمی تاخیر راه افتادیم(صبح که بیرون بودم هوا شدیدا گرم و آفتابی بود)پامونو از خونه بیرون گذاشتیم ابری شد،تا خواستیم از آژانس پیاده شیم به طرز وحششششششششتناکی خیس شدیمیعنی اگه خط چشمم خراب میشدا اصلا جشن ن میرفتم چون وقت زیادی صرف کشیدنش کرده بودمبالاخره من و مادری رسیدیم آمفی .جشن بدک ...
ادامه مطلب